(ترجمۀ یادداشتی از دکتر «پرویز ملّاجانُف» در فیسبوک)

دیروز در شبکۀ اجتماعی با همکارانم بحث و گفتگوی داشتیم دربارۀ زبانهای پامیری و یغنابی.

به نظر من، این مسئله برای جامعۀ تاجیکستان و آیندۀ کشور، بسیار مهم است. به همین جهت، لازم می‌دانم چند کلمه در این موضوع بگویم، از دیدگاه فردی با تحصیلات آکادمیک در رشتۀ تاریخ و ادبیات:

1) اوّلاً، به نظر من، سیاست رسمیِ ما در رابطه با زبانهای ایرانی شرقیِ موجود در تاجیکستان، حداقل غیرمنطقی و نادرست است. اگر ما در سطح رسمی، پامیری ها و یغنابی ها را جزئی از ملت تاجیک می‌شماریم، پس ناگزیر زبان آنها نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از میراث فرهنگی مشترک ما به شمار می‌روند. به سخن دیگر، این زبانها، به همان ‌اندازه بخشی از میراث فرهنگی مشترک ما محسوب می‌شود که زبان رسمی تاجیکی-فارسی بخشی از آن است.

دکتر «پرویز ملّاجنُف» زادۀ سال 1960 در شهر دوشنبه در یک خانوادۀ روشنفکر، فارغ التحصیل دانشگاه ملی تاجیکستان در رشتۀ «شرق‌شناسی» در سال 1982. چند سالی به عنوان مترجم در کشورهای عربی فعالیت کرده است. در سال 2017 در دانشگاه بزیل سویس رسالۀ دکترایش را در موضوع «تاریخ جنگ شهروندی تاجیکستان» دفاع کرده است. در سالهای جنگ شهروندی تاجیکستان، پرویز ملّاجانُف عضو گروه صلح تاجیکان بود. سالهای اخیر بیشتر دربارۀ وضع و تاریخ سیاسی کشورهای آسیای مرکزی و کشورهای پساشوروی، تحقیقاتی انجام داده و مطالب علمی می‌نویسد. الآن در آمریکا زندگی و مشغول پژوهش های علمی است.

و این بدان معناست که حکومت باید برای رشد این زبانها همان توجه و همان مقدار از منابع را مبذول بدارد که برای زبان دولتی به خرج می‌دهد. هرچند باید گفت، توجهی هم که به زبان دولتی می‌شود، قطعاً کافی نیست که این، البته بحثش جداست.

2) در ثانی، تاجیکها از نظر ریشه و فرهنگ، ایرانیان شرقی به شمار می‌روند. بر این اساس، زبانهای ایرانی شرقی نیز، چه شکل کهن آن و چه امروزی‌اش، بخشی از میراث تاریخی ما محسوب می‌شود. پس، واجب است توجهی ویژه به این میراث بشود، از جمله در زمینۀ آموزش آن.

متأسفانه این کار صورت نمی‌گیرد. اخیراً یکی از همکاران پژوهشگر، از من خواست، کتابی دربارۀ زبان شغنانی پیدا بکنم. به اتفاق هم، کل اینترنت را جستجو کردیم، ولی چیزی نیافتیم. شبیه همین داستان، در رابطه با زبان یغنابی نیز با من اتفاق افتاد وقتی برای یک کار علمی به آن نیاز پیدا کرده بودم.

3) ثالثاً، واقعیت این است که این زبانها، دیگر به عنوان زبانهای خالی از نوشتار شمرده نمی‌شوند. زیرا به این زبانها، نه تنها گفتگو می‌کنند، بلکه شعر می‌نویسند، سرود ایجاد می‌کنند، در شبکه‌های اجتماعی به آنها می‌نویسند. بنابر این، علی رغم همه چیز، این زبانها در حال رشد و توسعه هستند، و این فرایند برگشت‌ناپذیر، از سوی خود مردم صورت می‌گیرد، هرچند از وظایف دولت تاجیکستان است.

4) چهارم اینکه: این مسئله، یک مسئلۀ مربوط به سیاست دولت در زمینۀ ملت سازی هم هست. «وحدت ملی»، نه تنها برگزاری مراسم رقص و سرود در استدیوم ها و نمایش کنسرتها در تلویزیون است. وحدت ملی، داشتن یک برنامۀ سیاسی در ناحیۀ زبان، جلوگیری از پدیدۀ منطقه گرايي و فراهم کردن شرایط و فرصتهای برابر جهت دسترسی به منابع و رساندن امکانات لازم به تمامی مناطق کشور و گروههای قومی که تشکیل‌دهندۀ ملت تاجیک هستند (از جمله ازبکها و روسها) نیز می‌باشد.

نمایندگان همۀ مناطق کشور باید خود را راحت احساس کنند، باید این اطمینان را در خود داشته باشند که دولت، از منافع آنها نیز، بدون هیچ تبعیضی، محافظت می‌کند.

5) پنجم آنکه: وحدت به این معنا نیست که همه باید در قالبی واحد درآورده شوند. تنها گزینۀ واقعی از «وحدت ملی» برای تاجیکها، در پیاده‌سازی اصل «وحدت در تنوع» خلاصه می‌شود.

بنابر این، اگر کسی از مقامات فکر کند که تعلیم و آموزش این زبانها منجر به جدای‌طلبی می‌شود، او اشتباه می‌کند، بلکه قضیه درست برعکس است.

خوب، حالا این پرسش خودنمایی می‌کند که در این راستا چه کار باید صورت گیرد؟! من، موارد زیرین را به حکومت پیشنهاد می‌کنم:

1) باید سیستم آموزش زبانهای ایرانی شرقی یا به صورت مؤسسه‌ای تخصصی و یا به صورت رشته‌ای تخصصی در آکادمی علوم، در دانشگاهها و غیره ایجاد (و درستترش، بازسازی) گردد. در مجموع، در ما، پس از فروپاشی شوروی، مدرسۀ مطالعات ایران (ایران‌شناسی) در حال فروپاشی است، همۀ مراکز تحقیقاتی زبانهای کهن ایرانی شرقی، در خارج فعالیت می‌کنند، نسل جوان متخصص و کارشناس در این رشته عملاً وجود ندارد که این، یک مصیبت است.

با توجه به میراث تاریخی و فرهنگی امان، تاجیکستان باید یکی از مهمترین مراکز علمی (در جهان) در زمینۀ تحقیق و آموزش زبانهای ایرانی شرقی، و کلاً مطالعات ایران (ایران‌شناسی) باشد.

2) در ثانی، این مراکز علمی همچنین جهت رشد و توسعه این زبانها، تهیه و انتشار کتابها، لغت‌نامه‌ها، توسعه واژه‌ها و اصطلاحات، الفبا و غیره کمر ببندند. بر این اساس، دولت باید درهای خود را باز و امکانات لازم را برای توسعه رسانه‌ها و ادبیات به زبان یغنابی و کل زبانهای پامیری، بدون استثنا، فراهم سازد. توصیه من این است که باید بخشی در اتحادیۀ نویسندگان و اتحادیۀ روزنامه‌نگاران، آهنگسازان جمهوری تاجیکستان برای نویسنده‌ها و شاعرانی که به این زبان ها ایجاد می‌کنند، تأسیس گردد.

3) سوم – و مهمتر از همه – این است که دیگر، ضرورت وارد کردن زبانهای ایرانی شرقی در سیستم آموزشی جمهوری تاجیکستان پخته رسیده است، و در درجۀ اول، در مناطق محل زیست گویندگان این زبانها – بدخشان، دوشنبه، ورزاب (تکاب)، وادی زرافشان و ناحیۀ ظفر‌‌آباد. در این مناطق، سیستم آموزش متوسطه باید دو وظیفۀ اساسی را انجام دهد: یکی، فارغ‌التحصیلان بعد از اتمام مدارس، باید کاملاً آشنا با زبان دولتی به بار بیایند، تا خود را راحت احساس کنند و در بازار کار رقابت‌پذیر باشند. از سوی دیگر، حق آنها برای آموزش زبان مادری اشان (زبان محلی) مراعات، و تمام شرایط برای حفظ و توسعه مهارتهای لازم در به کار بردن این زبانها، برایشان فراهم گردد. انجام این مهم، به خصوص در رابطه با زبان یغنابی که در معرض انقراض قرار دارد، ضروری و فوری است. تجربۀ وارد کردن زبانهای دولتی و محلی در سیستم آموزش و فرهنگ، در بسیاری از کشورها وجود دارد و در همه جا موفقیت‌آمیز بوده است.

***

یک سری مسائلی هم هست راجع به ایجاد «هویت ملی». حال، در این جهت، می‌شود توصیه‌های زیرین را داد:

به نظر من، نخستین چیزی که باید با آن شروع شود، این، تغییر نام زبان دولتی امان (از «تاجیکی») به «فارسی-تاجیکی» است؛ مسئله‌ای که خیلی وقت است در زبان روشنفکران تاجیک جریان پیدا کرده است.

تعبیر «زبان تاجیکی» نه به لحاظ علمی درست است، نه از نظر تاریخی صحیح است و نه به اعتبار نژادی درست، بلکه در واقع، حامل نوعی تبعیض است. در حالی که «فارسی» از دوران سامانیان به عنوان یک زبان دولتی متحدکننده برای همۀ ایرانیان شرقی به کار برده می‌شد؛ مردمانی که تا زمان حملۀ مغول، به زبانهای ایرانی شرقی گفتگو می‌کردند، و در بیشتر مناطق کوهستانی، تا آخرهای قرون وسطی.

اصولاً، واژۀ «تاجیکها» برای اشاره‌ به ایرانیان شرقی (در قرنهای 12-16 میلادی برای همۀ ایرانیان)، قطع نظر از زبان و مذهبشان، به کار برده می‌شد، و فارسی تنها یکی از «زبانهای تاجیکان» محسوب می‌گردید – همان زبانها و گویشهایی که ایرانیان شرقی، به عنوان اصلی ترین گویندگانش، نه همۀ آن البتّه، به آنها گفتگو می‌کردند.

تا سالهای 20 قرن 20، به صورت رسمی واژۀ «فارسی» (به عنوان نام زبان ما) به کار برده می‌شد، و «تاجیکی» یا «سرتی» (یا سارتی) از سوی مغولها و ترکهای پیرامون – آن هم فقط در گفتگوهای شفاهی – مورد استفاده قرار می‌گرفت.

حال، برای چه بلشویکها نام (زبان ما را) تغییر دادند؟ علتش این است که آنها یک ملت جدید به نام «ملت سوسیالیستی»، و زبانی جدید به نام «زبان سوسیالیستی» ایجاد کردند، و فارسی از سوی «پان ترکیست ها» رسماً به عنوان میراث دوران فئودالی شناخته شد. علاوه بر این، بلشویکها تلاش داشتند «ملت سوسیالیستی» را از زیر نفوذ جهان ایرانی و فارسی‌زبان جدا کنند.

در نتیجه، این فرایند عملاً تبدیل به یک تبعیض واقعی برای تاجیکانی گردید که به زبانهای ایرانی شرقی گفتگو می‌کردند. در فهم عامۀ بیشتر تاجیکان فارسی‌زبان این پندار شکل گرفت که تنها کسی تاجیک شمرده می‌شود که به «تاجیکی» گفتگو می‌کند، اما بقیۀ ویژگیها (ی یک تاجیک)، در تصور مردمی، به تدریج بیرون ریخته شد. نخستین و مهمترین قربانی این تبعیض، زبانهای ایرانی شرقی گردیدند زمانی که رهبریت شوروی در سالهای 30، تمام کارها در جهت رشد و توسعه آنها را، در حالی که بی نوشتارشان گذاشت، متوقف کرد.

امروز این وضعیت همچنان ادامه‌ دارد، در حالی که با طرح رسمی اعلانشدۀ «وحدت ملی» در تناقض تام قرار دارد. در اوایل سالهای 2000، سعی کردم مسئلۀ تغییر نام زبانمان را، در سطح رسمی – از طریق دوستان و همکاران در حکومت، مطرح بکنم. اما برایم شگفت‌انگیز بود وقتی با واکنشی تند و دردناک مواجه شدم. واژۀ «فارسی» در نزد بسیاری از مقامات، با ایران ارتباط پیدا کرده است.

من واقعاً نمی‌دانم، علت این ایران ستیزی در سطح رسمی چیست، اما این رویکرد، به نظرم، نه دوراندیشانه است و نه در سطح منافع کشور، مفید.

من آن زمان به هم‌صحبتهایم این توصیه را کردم که اگر در دفعات بعد، خواستید مشکلات مربوط به خودآگاهی ملی و ساختن یک ملت واحد را بررسی و دربارۀ آنها بحث و تبادل نظر کنید، کافی است نزد آیینه بروید و یک نگاه عمیقتر و دقیقتر به صورت خود بیندازید. نمی‌دانم، اما ظاهراً یک آیینۀ مناسب برای آنها پیدا نشده است که «خود»شان را درست برای ایشان منعکس بسازد.

فیسبوک

Advertisements