به مناسبت سالروز وفات حضرت مولانا

سیدیونس استروشنی

17 دسامبر سالروز درگذشت حضرت مولانای بلخی است. در این نوشتار، نمی‌خواهم به معرفی مولانا بپردازم و درباره شرح زندگی او بنویسم. باورم این است که بیشتر تاجیکان با شرح حال او آشنایند. اساساً، در رابطه با مولانا، ما بیش از اینکه آگاه به زندگی نامه وی باشیم، باید با افکار و اندیشه‌هایش که سازنده هستند آشنا باشیم و به آنها عمل کنیم.

به همین دلیل، در این جستار، می‌خواهم با تکیه بر اندیشه‌های مولانا درباره انسان و اینکه انسان از نظر مولانا چیست، درباره یک موضوع بسیار مهم برای امروزمان – که یکی دو روز پیش وعده آن را داده بودم – بحث به عمل آورم. و آن موضوع، ضرورت «ساختن انسان تاجیک» است.

***

اجازه بدهید، بحثم را با طرح یک مقدمه شروع کنم، و آن اینکه: امروز بی تردید دغدغه هر تاجیکی – موافق و مخالف، دیندار و بی‌دین، عالم و آمی – این است که تاجیکستان به عنوان یک کشور مستقل، «‌‌آباد و پیشرفته باشد» و شهروندانش از یک «زندگی شایسته» برخوردار باشند. در این شکی نیست و هیچ تاجیکی یافت نمی‌شود که خلاف آن را معتقد باشد. ولی در عین حال، در اینکه «آبادی و پیشرفت» به چیست و «زندگی شایسته» برای انسان کدام است، دیدگاه ها می‌تواند مختلف باشد.

به سخن دیگر، با اینکه همگان در تاجیکستان در اصل «‌‌آباد و پیشرفته گردیدن» و «زندگانی شایسته داشتن» اتفاق نظر دارند، ولی در اینکه «آبادی و پیشرفت» و «زندگی شایسته» آیا تنها به این است که مثلاً وقتی کسی وارد شهر دوشنبه می‌شود، در آن بناهای بلندآشیانه و آسمان‌خراش و زیبا ببیند، آدمهای ساکن در این شهر را مرتب و آراسته و پاکیزه ببیند و شاهد ماشینهای لوکس و آخرین مدل در این شهر بشود، پارک و تفریحگاه ها و مغازه‌های آنچنانی در آن مشاهده کند، و خلاصه، دوشنبه را چنان ببیند که گویی پایتخت ژاپن را دیده باشد؛ آیا «آبادی و پیشرفت» و «زندگی شایسته» برای یک کشور و مردمانش، تنها به همین هاست، یا نه، چیزهای مهمتری دیگر نیز هستند که تا نباشند، نمی‌توان گفت، این کشور «‌‌آباد و پیشرفته» است و مردمانش «زندگی شایسته» دارند، در این مورد دیدگاه ها می‌تواند گوناگون باشد.

حال، نظر دست‌اندرکاران کشوری، مثل رئیس جمهور و وزرا و استادان دانشگاه، کارمندان آکادمی علوم، روزنامه‌نگاران و خلاصه نخبه‌های کشور و همچنین شمار قابل توجهی از شهروندان کنونی تاجیکستان در این زمینه کدام است؟ یعنی، آنها «‌‌آباد و پیشرفته بودن» کشور و «زندگی شایسته» برای تاجیکستانی ها را در چه چیزی می‌بینند؟

دانستن این واقعیت، به نظرم چندان دشوار نیست. یکی دو روز پیش، جناب «حفیظ بابایارف» در یک یادداشت، به مطلب بسیار جالبی اشاره‌ نمود. او در حاشیه‌ بحث «بیدل و کارمند علم»، با بیان اینکه «من این سیستم را (سیستم آکادمی علوم تاجیکستان را) مدت قریب 20 سال از داخلش شناخته‌ام»، خاطرنشان کرد: «در آشکارگوی این «خادم علم» خداقل دو مشکلی اساسی سیستم فاش گردیده است: اول، جدایی و حتی دشمنی در بین علوم. «خادم علم» می‌گوید، او متخصص علوم دقیق است و برایش فلسفه و علوم انسانی بی‌اهمیت می‌باشند. حتی باور دارد که فلسفه و علوم انسانی برای رشد و توسعه جامعه ضرور نیستند.» فعلاً کاری به مشکل دوم نداریم.

از گفتار این کارمند علم – که به گفته جناب بابایارف، اندیشه خاص وی نبوده، بلکه بیشتر کارمندان علم و دست‌اندرکاران کشوری چنین می‌‌اندیشند – می‌توان به سهولت و آسانی دیدگاه آنها را درباره «آبادی و پیشرفت» و «زندگی شایسته» استنباط کرد. آنها فکر می‌کنند، آبادی و پیشرفت کشور به این است که مثلاً تاجیکستان از نظر اقتصادی، هرچه زودتر به پای کشوری مثل کره جنوبی (به عنوان نمونه عرض می‌کنم) برسد، و برای نایل آمدن به این هدف، باید روی علوم به اصطلاح «دقیق» مثل فیزیک، شیمی، هندسه و ریاضی و غیره متمرکز شد، نه علومی مثل فلسفه و جامعه‌شناسی که برایمان نه کارخانه می‌سازد، نه ماشین تولید می‌کند، نه موشک (راکت) می‌سازد، بلکه یک مشت نظریه‌ها و دیدگاه های ذهنی و «سفسطه» بیش نیستند که به درد جامعه نمی‌خورند.

متأسفانه، یکچنین تصوری، نه تنها خاص کارمندان و دست‌اندرکاران کشوری است، بلکه شمار قابل توجهی از مردم عادی نیز (در نتیجه تحت تأثیر افکار نخبه‌های جامعه قرار گرفتن) چنین می‌‌اندیشند. شما در همین فضای مجازی می‌بینید، وقتی یک بحث فلسفی و یا جامعه‌شناسی یا دینی مطرح بشود، اندک نیستند افرادی که به شما این ایراد را مطرح می‌کنند که این مطالب که می‌گویی، آیا شکم مردم را سیر می‌کند؟ یعنی، طرف فقط به دنبال آن است که شکمش سیر باشد، اما اینکه مثلاً زبان مادری‌اش به نامی دیگر خوانده شود و تاریخش تحریف شود، برایش کوچکترین اهمییتی ندارد. زیرا، از نظر وی، زبانش چه «تاجیکی» خوانده شود یا «فارسی»، در وضع شکمش از نظر سیری و گرسنگی تغییری ایجاد نمی‌شود.

این طرز تفکر، بسیار خطرناک است که وقتی در یک جامعه نهادینه شود، آن جامعه به تدریج از درون می‌پوکد و فرو می‌ریزد؛ مردمان آن جامعه به مشتی آدمان بی‌هویت تبدیل خواهند شد که از زندگی هدفی جز تأمین مایحتاج شکم و دو وجب پایین تر از شکم نخواهند داشت.

***

حال، منشأ این طرز تفکر چیست؟ یعنی، از کجا نشأ‌ت گرفته؟

سرچشمه این طرز تفکر، تصور طرف درباره انسان است. از نظر وی، انسان جز یک «چارپای عاقل» نیست و تفاوت انسان با یک چارپا در این است که آدمی از نیروی تعقل برخوردار است و چارپا از آن محروم است، دیگر هیچ. و همانطور که چارپا هدفش تأمین مایحتاج شکم و زیر شکم است و دیگر دغدغه‌ای ندارد، همینطور انسان نیز هدفی جز تأمین احتیاجات شکم و دو وجب پایین تر از شکم ندارد. و خلاصه، منشأ این طرز تفکر خطرناک، تصور ما درباره انسان و ماهیت اوست.

اینَک، سؤال این است که واقعاً انسان چیست؟ ماهیت و چیستی انسان کدام است؟ آیا فقط همین جسد مادی و گوشت و پوست و استخوان است مثل سایر حیوانات با این تفاوت که عقل دارد و دارای اندیشه و فکر است؟ یا چیزی فراتر از آن است؟ و اگر چیزی فراتر از آن است، کدام علم و فن است که عهده‌دار بحث و گفتگو درباره آن است؟

بحث درباره چیستی و ماهیت انسان، بحث بسیار دامنه‌داری است، در یک مقاله نمی‌توان همه جنبه‌های آن را بررسی کرد. و علمی هم که عهده‌دار بحث درباره انسان است، فلسفه است؛ همان دانشی که از نظر بسیاری از کارمندان علم در تاجیکستان، «برای رشد و توسعه جامعه ضرور نیستند.»

در این مقاله، چنانکه در بالا یادآور شدم، به سراغ مولانا می‌رویم، تا ببینیم، انسان از نظر حضرت مولانا چیست؟

***

انسان از نظر مولانا

اگر از مولانا بپرسیم که انسان چیست، او در پاسخ نمی‌گوید انسان موجودی است که می‌خورد، می‌اشامد، می‌خوابد، با جنس مقابل می‌‌آمیزد و البته از نیروی عقل هم برخوردار است! جوابش این نیست. و حتی تعریف رایج در میان فلاسفه کهن را که می‌گویند، انسان «حیوان ناطق» است را قبول ندارد. زیرا طبق این تعریف، میان فرعون و موسی (ع) مثلاً، در اصل انسانیت تفاوتی وجود ندارد؛ تفاوتشان فقط به این است که فرعون انسانی بد است، ولی موسی انسانی خوب. مولانا این تعریف را قبول ندارد.

از نظر مولانا، فرعون و موسی، در ماهیت، دو ذات جداگانه هستند؛ نه ذات واحد که در صفات با هم اختلاف داشته باشند. و به سخن دیگر، از نظر مولانا، آدمها دارای یک ماهیت مشترک نیستند که بتوان تعریف جامعی برایشان پیدا کرد؛ بر خلاف سایر موجودات مثل «درخت» یا «سگ» و یا «سنگ» که دارای ماهیت مشترک هستند. یک سگ از همان آغاز به دنیا آمدن، یک سگ است. یک درخت از ابتدا یک درخت است. اما انسان از نظر مولانا چنین نیست.

اگر از مولانا بپرسید: من چیستم؟ پاسخ می‌دهد: تو به من بگو درباره چه می‌‌اندیشی، تا بگویم چیستی.

اگر درباره حقیقت می‌‌اندیشی، تو حقیقتی، اگر درباره خدا می‌‌اندیشی، تو مثال خدا هستی. اما اگر درباره کاری می‌‌اندیشی که کار یک سگ است، تو سگ هستی. اگر فکرت فقط خوردن و آشامیدن و آمیزش کردن باشد، تو یک حیوان هستی:

ای برادر، تو همان اندیشه ای،

مابقی تو استخوان و ریشه ‌ای.

گر گل است اندیشۀ تو، گلشنی،

ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی.

در دیوان شمس نیز در یک رباعی می‌گوید:

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا در هوس لقمۀ نانی، نانی

یعنی تو اگر در جستجوی یک معدن زمینی و یک جماد هستی، جمادی، و اگر فکرت فقط سیر کردن شکم باشد، تو همان چیزی هستی که وارد شکمت می‌شود، یعنی نان مثلاً.

این نکتۀ رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی، آنی.

یعنی هرچه را جستجو می‌کنی، تو همان هستی.

آدمی دید است و باقی پوست است،

دید آن است آن که دید دوست است.

انسان در حقیقت دیده است و مابقی پوست است. و آن دیده‌ای دیده است که خدا را ببیند.

توضیح مطلب اینکه: هر موجودی که آفریده می‌شود و پا به عرصه هستی می‌گذارد، ماهیتش همان است که آفریده شده، به جز انسان. زیرا انسان پس از آفریده شدن، اینکه چه باشد و چگونه باشد، برایش تازه آغاز می‌شود. و به سخن دیگر و به گفته شهید مطهری، «انسان آن چیزی نیست که آفریده شده است، بلکه آن چیزی است که خودش بخواهد باشد؛ آن چیزی است که مجموع عوامل تربیتی و از آن جمله اراده و انتخاب خودش، او را بسازد.»

البته، در غرب نیز در قرن 19 و 20، شماری از فلاسفه به همین باور رسیدند، یعنی اگزیستانسیالیستها. مکتب ایگزیستانسیالیسم (Existentialism)، یکی از آخرین مکتبهای فکری و فلسفه‌ای غربی است. این مکتب فلسفی می‌گوید:

«انسان یک وجود بی ماهیت است و خود با انتخاب راه خود، به خود ماهیت می‌بخشد

به غیر از مولانا، ملا صدرا نیز نظرش همین بود. او در «اسفار» می‌گوید:

«انسان نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد احیاناً هر روز نوعی است غیر روز دیگر

***

پس، نتیجه اینکه: ما تاجیکها برای آنکه کشور و جامعه امان «‌‌آباد و پیشرفته» باشد و از «زندگی شایسته» برخوردار باشیم، علاوه بر اینکه به جنبه‌های ظاهری انسان توجه کنیم که البته ضرورت دارند، مثل اینکه از نظر اقتصادی پیشرفته باشیم و از قافله عقب نمانیم، همچنین باید انسان باشیم. انسان بودن، به همین آسانی و راحتی میسر نیست. و مقدمه انسان بودن هم، شناخت انسان است، یعنی شناخت خودمان است که چیستیم؟! و علومی که عهده‌دار این مسئله هستند، علوم انسانی هستند، به خصوص فلسفه و علوم دینی.

این نکته را هم در پایان لازم است یادآور شوم که وقتی می‌گوییم، توجه به علوم انسانی ضرورت دارند و به جنبه انسانی انسان توجه نماییم، بدین معنا نیست که به علوم «دقیق» (به گفته آن کارمند علم) بی‌توجه باشیم. هرگز! سوءتفاهم پیش ناید. اثبات چیزی نفی ماعدا نمی‌کند. باید هر دو در یک جامعه سالم مورد توجه باشند. این را بارها دیدم که وقتی شما بر مطلبی تأکید می‌کنید، کج‌فهمها تأکید شما بر آن چیز را به معنای نفی غیر آن تفسیر می‌کنند. به عنوان نمونه، وقتی به قرار حکومت در مسئله عدم حضور نوجوانان به مساجد اعتراض شد، یک عده کج‌فهم فریاد سر دادند، که: اسلام به مسئله آموزش بیشتر تأکید کرده و گفته است، تفکر عبادت است!

خوب، این چه ربطی به این دارد که نوجوان مسلمان به مسجد آمده نمازش را با جماعت بخواند؟! آیا پیامبر اکرم (ص) که فرمودند، تفکر عبادت است، لزوما گفته‌اند که به مسجد نآیید؟! آیا این دو قابل جمع نیست؟!

گذشته از همه اینها، اساساً یک بحث بسیار مهم دیگر مطرح است که آیا می‌توان علوم انسانی را از علوم «دقیق» (به قول آن کارمند) جدا انگاشت؟ یعنی، آیا امکان دارد در علوم «دقیقه» بدون توجه به علوم انسانی، پیشرفت حاصل شود؟! این خودش یک بحث جدا و بسیار دلکش است که در فرصت دیگر بیان خواهیم کرد.

به همین مقدار از بحث اکتفا می‌کنم، مقاله یک کمی طولانی شد به نظرم.

Advertisements