سیدیونس استروشنی

در آغازهای دوران طلبگی، زمانی که تازه به آموزش قرآن کریم شروع کرده بودم، این آیۀ شریفه همیشه برایم یک معما بود و نمی‌توانستم درست بفهمم و هضمش کنم، یعنی این آیه:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى للْمُتقِينَ

«این (قرآن) کتابی است که در حقانیت آن هیچ تردیدی نیست، مایۀ هدایت تقواپیشگان است.» (سورۀ بقره، آیه 2)

زیرا، نگاه اولی هر یک از ما دربارۀ قرآن این است که یک نفر انسان، چه مسلمان است وی یا غیرمسلمان، اگر با تمامی علوم مربوط به این کتاب – از لغت عربی و صرف و نحو و فصاحت و بلاغت بگیر تا اسباب نزول و ناسخ و منسوخ و مکی و مدنی و خاص و عام و مطلق و مقید و غیره از اصول و قواعد – آشنا باشد، قاعدتا باید قرآن را بفهمد. و از اینرو، از نظر تأثیر‌پذیری از این کتاب، بین یک معتقد و بین یک آدم غیرمعتقد (مثلاً یک شرق‌شناس غیرمؤمن) نباید هیچ فرقی باشد. یعنی، اگر قرار است قرآن را یک کتاب هدایت بدانیم، باید برای هر دو دسته، وقتی با آن آشنا شدند و آن را فهمیدند، هدایت واقع شود.

نگاه اولی و ابتدایی هر انسانی، به نظرم همین است، و نگاه من نیز همین بود. با این حساب، این سؤال همیشه برایم همچون یک شبهه مطرح بود و سالهای دراز آزار و اذیتم می‌کرد که چرا قرآن می‌گوید، فقط برای تقواداران مایۀ هدایت است؟! بگذریم از اینکه مفسران، این آیه و شبیه آن را چگونه تفسیر کرده‌اند. این آیه نمی‌گوید، قرآن سبب تقوادار شدن انسانهایی خواهد شد که مثلاً آن را بخوانند، بلکه می‌گوید، این کتاب فقط برای تقواداران مایۀ هدایت است، یعنی فقط پرهیزگاران را هدایت و راهنمایی می‌کند، نه غیر ایشان را. یعنی اگر تقوادار نباشی، این قرآن مایۀ هدایت تو نخواهد شد. تازه، نه تنها مایۀ هدایت تو نمی‌شود، بلکه احیاناً این کتاب سبب گمراهی تو هم خواهد بود. زیرا، در آیه ی دیگر، دربارۀ بعضی از مثلهای قرآن کریم می‌فرماید:

يُضِل بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا

«بسیاری را با آن (مثلها) گمراه و بسیاری را با آن هدایت می‌کند…» (سورۀ بقره، آیه 26)

خلاصه، معنا و مضمون آن آیه که می‌گوید، قرآن «مایۀ هدایت تقواپیشگان است»، برای چندین سال برایم قابل هضم نبود. حتی یادم هست، باری با محمودخان (برادرم)، پیرامون این آیه بحثمان شده بود و با هم کشمکش کرده بودیم.

***

برای انسانی که سر و کارش با معارف اسلامی است و با آنها حشر و نشر دارد، بسیاری از مسائل به تدریج فهم و هضم می‌شده‌اند. خوب، اینکه قرآن می‌گوید، این کتاب فقط «مایۀ هدایت تقواپیشگان است»، با وجود آنکه چند آیه بعدی، منظور را بیان کرده و مفسران قرآن هم (به خصوص علامه در تفسیر «المیزان» خود) مراد را خوب شرح و توضیح داده‌اند، ولی حتی سخن مفسران نیز گاهی برای انسان به تدریج روشن می‌شده است. بنده، تفسیر این آیه ها را با اینکه سالها پیش خوانده و به زعم خود فهمیده بودم، ولی درست هضم نشده بوده‌اند، از اینرو آن معما برایم حل ناشده باقی مانده بود.

حال، چند آیه بعدی چه می‌گوید:

الذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصلاۀ وَمِما رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ. والذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَۀ هُمْ يُوقِنُونَ. أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى من ربهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

در این سه آیه، صفت تقواداران بیان شده است. یعنی، این تقواداران – که قرآن فقط برای آنها مایۀ هدایت است – کسانی بوده‌اند که ایمان به غیب دارند، نماز برپا می‌دارند، از مالهایشان انفاق می‌کنند، به همۀ کتابهای الهی باورمند هستند و به روز آخرت یقین دارند. بعد، اینگونه خاتمه می‌بخشد: «آنان برخوردار از هدایتی از سوی پروردگار خویشند و آنان همان رستگارانند.» (سورۀ بقره، آیات 3-5)

آیا عجیب نیست؟! می‌گوید، قرآن فقط برای آن دسته از آدمها مایۀ هدایت است که ویژگی های نامبرده را دارا باشند: ایمان به غیب داشته باشند، نمازگزار هم باشند، انفاق هم کنند، به تمام کتابهای آسمانی ایمان داشته باشند و به آخرت هم یقین داشته باشند. تازه، این دسته، هدایت شده هم هستند. یعنی، پیش از اینکه قرآن برایشان مایۀ هدایت باشد، هدایت شده بوده‌اند («آنان برخوردار از هدایتی از سوی پروردگار خویشند…»). اینکه یک مؤمن کامل شد! پس، انسانی که به هیچ یک از این معارف معتقد و پایبند نبود چه؟ آیا برای وی قرآن دیگر مایۀ هدایت و راهنمایی نیست؟

قرآن می‌گوید، انسان باید اینگونه باشد، تا برایش هدایت گردد، وگرنه نخواهد بود. و به سخن دیگر، شرط هدایت بودن قرآن برای تو و اینکه راهنمائیت کند، این است که تو یک سلسله ویژگی هایی – هم به لحاظ اندیشه و هم به لحاظ عمل – داشته باشی.

با اینکه هضم این مطلب یک کمی سخت است، ولی واقعیت همین است. حالا مثالی می‌زنم، تا برای فهم مطلب کمکمان کند. (این فقط یک مثال است.) همیشه در روی زمین انسانهایی بوده‌اند و هستند که بسیار بی‌رحم و سنگدلند، و در کنار آن، انسانهایی هم بوده‌اند و هستند که رحمدل و مهربانند. گروهی کارشان همیشه کمک به دیگر انسانها و مهربانی به آنهاست، و گروهی هم کارشان جز ظلم و ستم و تجاوز به انسانها نیست. وقتی از شما سؤال بشود که فرق این دو گروه چیست که یکی مهربانند و دیگری ظالم، پاسختان این است که می‌گویید، حتماً این دو دسته فرقشان در تربیت آنهاست (هرچند دیگر عوامل هم تأثیر‌گذار است مثل ژین و این جور چیزها، ولی بیشتر به نوع تربیت آنها برمی‌گردد.) غرض از آوردن این مثال، فقط بیان این مطلب است که در نوع اعمال و رفتار انسانها، روحیه ای که به آن بزرگ شده‌اند، تأثیر داشته است.

***

حال، آن آیه می‌گوید، قطع نظر از هدایت کتابهای الهی و پیش از آنکه پیامی از ناحیۀ خداوند به انسان ها رسیده باشد، انسانها غالباً دو نوعند: گروهی به مقتضا و هدایت فطرت انسانی اشان زندگی می‌کنند، و گروهی بر خلاف مقتضای فطرت زندگی می‌کنند. و گروه اول، همان تقواپیشگانند. آن چند ویژگی که در آیۀ نامبرده برای تقواداران شمرده شده است، در واقع اموری است که فطرت انسانی انسان را به سوی آن می‌خواند، خواه دین و پیامبری باشد یا نباشد.

اینکه آدم به غیب (خداوند) باورمند باشد، به این جهت است که انسان بی اینکه پیامبری برای وی گفته باشد که خدایی هست، فطرتش به او فرمان می‌دهد، که «جهان صاحبی دارد خدا نام».

اینکه آدم باید نماز برپا بدارد، به این جهت است که وقتی او به ذاتی ایمان بیاورد که صاحب این جهان بوده است، فطرتش به او فرمان می‌دهد که در برابر آن ذات کامل خاضع باشد.

اینکه انسان باید انفاق کند، به این جهت است که فطرت آدمی به او فرمان می‌دهد که دست مستمندان و فقرا را بگیرد و یاری اشان نماید، این ندای فطرت انسانی است.

اینکه آدم به روز آخرت معتقد باشد، به این جهت است که وقتی به خداوند به عنوان ذاتی که این جهان را آفریده ایمان حاصل نمود، او معتقد خواهد شد که این ذات کامل، جهان را بیهوده نیافریده و هدفی از آفرینش داشته است، و چون در این دنیا نیکوکار بسیار وقت به پاداش نیکوکاری خود نمی‌رسد و بدکار و ظالم و تجاوزگر هم به سزای اعمالش در این دنیا نمی‌رسد، فطرت آدمی به او می‌گوید، حتماً جهان دیگری هست که نیکوکار در آن، پاداش نیکی های خود را می‌بیند و بدکار سزای رفتارهای بد خود را خواهد دید.

اینها اموری هستند که چه دین و پیامری باشد یا نباشد، فطرت به سوی آنها می‌خواند. و زمانی که انسان، راه خود در زندگی و حیاتش را طبق فرمان فطرت می‌پیماید، این خود زمینه‌ای می‌گردد برای دریافت هدایت قرآن کریم برای وی. اینکه در خاتمۀ آن سه آیه می‌فرماید: «آنان برخوردار از هدایتی از سوی پروردگار خویشند و آنان همان رستگارانند»، اشاره‌ است به همین هدایت، یعنی هدایت و راهنمایی فطرت که آن هم به نوعی هدایت خداوند محسوب می‌شود.

با این حساب، مؤمن در واقع، میان دو هدایت قرار دارد: هدایتی پیشین و هدایتی پسین. هدایت پیشین همان هدایت فطرت است، و هدایت پسین هدایت قرآن. در بعضی از روایات، از هدایت فطرت، به هدایت عقل تعبیر شده است. امام صادق می‌فرمایند:

إِن لِلهِ عَلَى الناسِ حُجتَیْنِ حُجۀ ظَاهِرَۀ وَحُجۀ بَاطِنَۀ فَأَما الظاهِرَۀ فَالرسُلُ وَالْأَنْبِیَاءُ وَالْأَئِمۀ وَأَما الْبَاطِنَۀ فَالْعُقُولُ

«همانا خداوند دو گونه حجت بر انسانها قرار داده است: یکی حجت ظاهر، و دیگری حجت باطن. حجت ظاهر، پیامبران و پیشوایان هستند، حجت باطن عقلهاست…»

اما اینکه با وجود هدایت فطرت، آیا نیازی به هدایت قرآن هست، پاسخ مثبت است و بحثش جداست که در فرصت مناسب به بیان آن می‌پردازم. اینجا فقط به همین مقدار اکتفا می‌کنم که فطرت آدمی انسان را فقط به کلیات رهنمون می‌شود، و اما هدایت قرآن به جزئیات می‌پردازد. مثلاً، فطرت فقط می‌گوید، خدایی هست، اما اینکه آن خدا چه صفات و ویژگی هایی دارد، فطرت از بیان این جزئیات عاجز و ناتوان است، این را قرآن کریم و پیامبران برای انسانها بیان می‌دارند. و یا مثلاً، فطرت به صورت کلی انسان را هدایت می‌کند به اینکه او باید خدا را بپرستد، ولی اینکه پرستش باید به چه صورتی باشد، فطرت از بیان آن ناتوان است. البته، این خود به یک بحث جدا نیازمند است.

خلاصه، تا زمانی که در انسان زمینۀ دریافت هدایت قرآنی موجود نباشد، قرآن مایۀ هدایت او نمی‌گردد، درست مثل این است که وقتی باران ببارد، به صورت یکسان به زمینها می‌رسد، ولی تنها زمینی از آب باران استفاده و حاصل می‌دهد که شوره‌زار نباشد، باید حاصلخیز باشد. و یا در مثالی که در بالا آورده بودیم، انسانی رحمدل و مهربان به دیگران می‌تواند باشد که به گونه‌ای تربیت دیده که در وجود او بذر مهربانی کاشته شده باشد.

***

از این نظر، اگر می‌بینیم قرآن کریم برای همه یکسان فهم و تأثیر نمی‌گذارد، علتش همین است. عزیزانی که با قرآن مأنوس هستند، می‌دانند که این کتاب چه قدر در روح و روان آدمی تأثیر می‌گذارد و احیاناً یک آیه از قرآن انسان را منقلب و زیر و رو می‌کند. خوب، آیا برای دیگران هم چنین است؟ مثلاً، کسی که به آن باورمند نیست، وقتی همین آیه ای که شما را زیر و رو کرده است را بخواند و یا به گوشش برسد، او را هم منقلب و زیر و رو می‌کند؟ می‌بینید که چنین نیست. سبب این فقط به اعتقاد شخص برنمیگردد. یعنی چنین نیست که شما چون باور دارید که سخن خداست، برایتان تأثیر گذاشته، و آن دیگری چون باورمند نیست، روی او تأثیر نگذاشته. فقط این نیست. بلکه مسئله عمیقتر از این حرفهاست.

Advertisements